
امروز روز بسیار تلخ ، عاشورا بود. مهربان همسر من و دخملی رو برد تعزیه تا واقعه کربلا رو ببینیم. دخملی واسه دیدن اسبها هیجان زده بود و وقتی که اسبا شروع به دویدن می کردن محکم منو می گرفت و می ترسید. منم تا می تونستم از مردم و مراسم عکس گرفتم. 10 روز اول محرم همیشه برام تلخ بوده با وجودیکه شیرین ترین اتفاق زندگیم که بدنیا اومدن دخملی بوده توی روز اول محرم بوده. دیشب داشتم خاطره اون روز رو براش تعریف می کردم و همینطور خوابی که اون شب دیدم:
من توی نه ماه بارداری ام هر روز قرآن و زیارت عاشورا می خوندم .یه روز مونده به محرم همون سال که من منتظر بدنیا اومدن دخملی بودم. احساس کردم که دیگه وقتشه که زایمان کنم. خیلی می ترسیدم.شب وقتی می خواستم استراحت کنم در حالیکه درد امونم و بریده بود به امام حسین (ع) گفتم: آقای من، توی این نه ماه من هر روز بهتون سلام دادم و به یادتون بودم الان بچه ام می خواد بدنیا بیاد خیلی می ترسم. می ترسم مشکلی پیش بیاد و بچه ام سالم نباشه . حالا شما هم به یاد من باش و یه بچه ی سالم از خدا برام بخواه. توی همین حال و احوال بودم که خوابم گرفت با وجود دردیکه داشتم! توی خواب آقا امام حسین(ع) رو دیدم که یه بچه سالم رو توی یه قنداق سفید گذاشت تو بغلم و من آروم شدم و خدا رو شکر کردم.از خواب که بیدار شدم صبح شده بود و درد دیگه داشت از پا درم می آورد . رفتم سراغ مامان بابام و بهشون گفتم که بریم بیمارستان، که بچه می خواد بدنیا بیاد و هر سه مون رفتیم بیمارستان دنا!
توی یه روز برفی زیبا، اول محرم ،دخمل زیبای من صحیح و سالم بدنیا اومد و با اومدنش آرامش عجیبی رو مهمون دلم کرد.
وقتی که این اتفاقات رو به دخملی گفتم، خیلی خوشش اومد و گفت مامانی منم دوست دارم وقتی خواستم نی نی بدنیا بیارم امام حسین(ع) بیاد تو بیمارستان پیشم .نه تو خوابم! قربونش برم دخمل گلم که عاشق نی نی دار شدنه!
کلمات کلیدی :من و من