
چند روز قبل فیلم فراری رو دیدم که یه دختر مدرسه ای که سن کمی داشت و خونواده ی متعصبی و مامان باباش از هم جدا شده بودند با دوست . پسرش از شهرشون فرار می کنن و می رن تهران. مامان دختره کلی درد سر می کشه تا پیداش کنه و خوش و خرم برش می گردونه! وقتی فیلم رو می دیدم باورش برام سخت بود که چرا باید همچین اتفاقاتی بیافته؟ چرا پدر بزرگ دختره اینقدر با تعصب بیجا اذیت نوه اش می کرد؟و معتقد بودم که باید با دخترشون دوست باشن تا همچین اتفاقی نیافته!
و اما دیشب متوجه شدم که یکی از پسرای همکار بابام از خونه فرار کرده! یه پسر 16 ساله که تو ناز و نعمت بزرگ شده و از گل کمتر نشنیده یه نامه نوشته که من می خوام برم و تنها زندگی کنم و روی پای خودم باشم و آزاد باشم!
بیچاره خونواده اش که دارن دیونه میشن و درد به در دنبالش می گردن! جالبه که به خونه اشون هم زنگ زده و گفته که کجا فرار کرده !
حالا من موندم که واقعا دلیل فرار دخترها یا پسرهای کم سن و سال چیه؟
پ.ن : پسر مذکور یک روز بعد از فرار توسط خونواده اش در یه شهر دیگه پیدا شد.
کلمات کلیدی :من و روزگار